...نسیم خیال...
که را بیگانه میخوانی تو با من آشنای آشنایانی
تو را می بینم تو را می بینم دراوج امید ...در انتهای زیستن روشنی ات را میبینم در شر شر آب...در موج سپید صدایت را می شنوم در سرود زیبای زندگی.. در فریاد دلخراش مرگ احساست را حس میکنم در صدای نفسهای بهار...در سکوت سنگین شن زاری خلوت دستانت را لمس میکنم در لمس غنچه ای نو شکفته ..در لمس پر پروانه هر چه در زندگی ام هست ...تو را می بینم هر صدایی از برم خاست تورا می شنوم تو ای وجود هستی ام ...مرا ببین ...مرا ببین که چگونه بی تو از سرور خالیم ای تو آنکه از حضورم عزم رفتن کرده ای از چه رنجیدی چنین آزرده حالم کرده ای بار ها از نفس خود پرسیده ام از کجا آمده ای افسرده حالم کرده ای بارها نفـــــــــــس درون میگویــــــــدم دل به نجوای دگـــــــــر خوش کرده ای از درون چشـــــــــــم خیست دیده ام روی خوش از دیگــــــــران کج کرده ای حال ای نفــــــــــــس عمیقم این ببین کین چنین روی محبت از بشر رد کرده ای.. نمی خواستم بگریم مبادا دل آرامت را بشکنم.... غافل از اینکه دلی داشتی همچو سنگ و دلم آرام بود نمی خواستم بگویم مبادا زخم کهنه ای که بر دل داشته ای تازه شود... غافل از اینکه زخم دلم عمیق تر بود... نمیخواستم بنویسم مبادا با نوشتنم خاطر آزرده ات را باز بیازارم غافل از اینکه خاطری از تو آزرده تر داشتم ولی افسوس که تو گریستی و گفتی و نوشتی دلش گرفته بود فهمیدنش اما برای من بسیار سخت سخت و غیر ممکن میفهمیدمش آن هنگام که با دستانی خالی و چشمانی منتظر معنی ساده زیستن را به من می آموخت درکش برایم بسیار دشوار بود آن زمان کزو به خود بالیدم افسوس که در نهانی های زندگی پنهان بود خواست او این بود که تنها عشق راشاهد باشد بی مفهوم است... آن هنگام که از مرگ ترسیدم از درون به خود لرزیدم آن چنان که میروند و میروند پنهان از ژرفای زمانه میروند ترسیدم از بیهوده زیستن ترسیدم ترسیدم از تنها زیستن ترسیدم و آن هنگام که شب همچو تاریکی مرگ بر درخشانی نور فرود آمد و روشنایی را بلعید چشمه ی بزرگترین گناه را در خود دیدم نا امیدی را با تمام وجود حس کردم اما میدانم که مجبورم تا حکم آفاق بر این است امیدوار زندگی کنم ماندن زیباست اما افسوس... قرار زندگی بر رفتن است رفتنی تلخ رفتنی روح آزار میروند اما نه رفتن گم شدن در پی آبی دریا گم شدن میروی حتما .... نمیدانم چرا.. رفتنت رفتن نیست با رفتنت ...با ماندن یادت یادهایی کهنه خاطراتی کمرنگ یادهایی آزرده پیش چشم می ایند و همین ..... یعنی ماندن در هیاهوی خیال.... کوله باری از درد خم کرده شانه اش را میخواند اما بی روح خالی از عشق و احساس جسمش رهاست اما حبس است روحش در باد که میبارید اشک.. از اینگونه خالی زیستن.. از نبودن در رویای دریایی بی کران.. از بر پایی آهنگ خود پرستی... لای برگ برگ کتاب برگ هایی کهنه که نشان از سالهای فراموشی میدهند. چرا کتاب؟ دل صندوقچه ای کهنه چطور؟ که در اتاقی که بوی نم فرا گرفته اش با قفلی چوبی کنار طاقچه ای قدیمی ست. گفتنی ها دارد با دنیا... دنیایی که این روزها دل نمیدهد به آواز کبوترها .. آواز عاشقانه ای که دل را آرزوست. دنیایی خسته دنیایی بی روح که در آن به دنبال سوسوی روشنی هر چند کم و مبهم میگردیم. نیستش ، نمی دونم کجاست! چه می کنه؟ ولی می دونم که ندارمش... دیگه دلی می مونه ....؟ که بگه که هنوز زنده است.......... اگه صدا صدای منه نفس اگه نفس تو بذار خوش غیرتاشم بدونن که دل دیگه دل نیست دیگه دل نمیشه نه دیگه این دل واسه ما دل نمیشه ماه من غصه نخور، زندگي جذر و مد داره تو با این بی راهه ها این عبور شیشه ای جاده دل تنگی میاره به هوای من نرو من کجای این سفر باید تورو پیدا کنم دیگه جاده ها نمی تونن بگیرن ردتو بی تو بودن کارمن نیست تا دلت نرفته برگرد ما که راهمون یکی بود چرا جاده مارو گم کرد فکر تنها بودن ما واسه هر دومون زیاده خودمو پشت سر تو مثل سایه توی این جاده کشیدم چرا جاده مارو گم کرد؟ چرا!!!!!!؟ تو با این بی راهه ها این عبور شیشه ای جاده دل تنگی میاره به هوای من نرو من کجای این سفر باید تورو پیدا کنم دیگه جاده ها نمی تونن بگیرن ردتو بی تو بودن کارمن نیست تا دلت نرفته برگرد ما که راهمون یکی بود چرا جاده مارو گم کرد فکر تنها بودن ما واسه هر دومون زیاده خودمو پشت سر تو مثل سایه توی این جاده کشیدم چرا جاده مارو گم کرد؟ چرا!!!!!!؟ وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم،میخوام که بدونه،من نمیخوام فقط داداشی باشم من عاشقشم . اما من خیلی خجالتی هستم ..علت رو نمیدونم تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش روشکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد وگفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم،میخوام که بدونه،من نمیخوام فقط داداشی باشم من عاشقشم . اما من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:قرارم بهم خورده اون نمیخواد با من بیاد من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنرنداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهر و برادر . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش وحواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکرنمی کردو من این رومیدونستم،به من گفت :متشکرم شب خیلی خوبی داشتیم و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم،میخوام که بدونه،من نمیخوام فقط داداشی باشم من عاشقشم اما من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته هاروی صحنه رفته بودتامدرکش رو بگیره میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد،با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداش دنیا هستی ،"متشکرم" و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم،میخوام که بدونه،من نمیخوام فقط داداشی باشم من عاشقشم اما من خیلی خجالتی هستم ..علتش رو نمیدونم نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.بامرددیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم اماقبل ازاینکه ازکلیسا بره رو به من کردوگفت تو اومدی؟متشکرم میخوام بهش بگم،میخوام که بدونه،من نمیخوام فقط داداشی باشم من عاشقشم اما من خیلی خجالتی هستم ..علتش رو نمیدونم سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دورتابوت هستند،یه نفرداره دفتر خاطراتش رو میخونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته این چیزی هست که اون نوشته بود . . این موضوع نداشت و من اینو میدونستم من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما...من خجالتی ام نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره ای کاش این کار رو کرده بودم ................با خودم فکر می کردم وگریه اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه من امشب سکوت دلم را شکستم سکوت شبستان غم را شکستم قسم خورده بودم که عاشق نباشم به عشقت شکوه قسم را شکستم این وبلاگو واسه دل خودم ساختم یه وبلاگ دیگه داشتم که به دلایلی مجبور شدم حذفش کنم. امروز دیگه حوصلم سر رفته بود گفتم بیام اینجا ... راستش دلم خیلی گرفته خیلی....


و هنوز معنای زندگی برایش 








دنيامون يه عالمه ، آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور، همه که دشمن نميشن
همه که پر ترک ، مثه تو و من نميشن
ماه من غصه نخور، مثل ماها فراوونه
خيلي کم پيدا ميشه ، کسي رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور، گريه پناه آدماس
تر و تازه موندن گل، مال اشک شبنماس
ماه من غصه نخور، زندگي خوب داره و زشت
خدا رو چه ديدي شايد ، فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور، پنجره مون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلاي عاشق نازه هنوز
ماه من غصه نخور، باز داره فصل سيب ميشه
ميدونم گاهي آدم ، تو وطنش غريب ميشه
ماه من غصه نخور، ماها که تب نمي کنن
ماها که از آدما کمک طلب نمي کنن
ماه من غصه نخور، شمدونيا صورتي اَن
دلايي که بشکنن ، چون عاشقن قيمتي اَن
ماه من غصه نخور، سبک ميشي بارون مياد
توي عاشقي بايد نترسيد از کم و زياد
ماه من غصه نخور، خاطره هامون کودکن
توي اين قصه دلا ، يه وقتايي عروسکن
ماه من غصه نخور، بازي زمين خوردن داره
کار دنيا همينه ، تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور، تاب بازي افتادن داره
زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور، گلا ميان عيادتت
به نتيجه ميرسه ، آخر يه روز عبادتت
ماه من غصه نخور، خيليا تنهان مثه تو
خيليا با زخماي عاشقي آشنان ، مثه تو
ماه من غصه نخور، زندگي بي غم نميشه
اوني که غصه نداشته باشه ، آدم نميشه
ماه من غصه نخور، حافظ واست وا مي کنم
شعراشو مي خونم و ، تو رو مداوا مي کنم
ماه من غصه نخور، دنيا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنيم ، تو هم جدا ، منم جدا


آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش
تمام توجهم به اون بود.آرزو میکردم که عشقش برای من باشه اما اون توجهی به 


| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |


